|
سلام دوستان يه خبر جالب ۲۷ شهريور رفتم خاستگاري. شب فراموش نشدني بود موضوع جالبتر اينكه فاميل در اومديم پدرش همه طايفمونو مي شناخت نهايتا قولشو بمون دادن فقط يه مشكل خيلي خيلي كوچيك مطرح بود داماد بيكار بود الانم ازيتا داره ميگه منو كي ميبري پيش خودش.
+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت
17:57 |
آمدم به پيشوازت با يک سبد شقايق افسوس که امواج نگاهت به ساحل فراموشي جاري بود چقدر وحشتناكه كه هيچكس دلش براي من تنگ نشد هيچكس نپرسيد كجايي؟حتي اونايي كه خيلي دم از معرفت مي زدند!!!! + نوشته شده توسط حامد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت
13:38 |
+ نوشته شده توسط حامد در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت
11:48 |
+ نوشته شده توسط حامد در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت
17:31 |
سلام بچه ها خوب هستین من و آزیتا امروز اومدیم که همین مطلب رو پست کنیم و بریم راستی آزیتا از این وبلاگ اصلا خبر نداشت و وقتی که اونو دید خیلی خوشحال شد
امروز میخوام به حامدم بگم دست از این فکرای جورواجورش بر داره . خودشو دیوونه کرده و می خواد بره پیش مشاور اونم مشاور خانواده. نمی دونم میخواد بهش چی بگه؟شاید میخواد بهش بگه آزیتا منو درک نمیکنه یا ازاین جور حرفا.... نمیدونم به هر حال هر چی که میخواد بگه بگه من امیدوارم حالش بازم خو بشه. + نوشته شده توسط حامد در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت
13:19 |
+ نوشته شده توسط حامد در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت
12:14 |
سلام دوستان از این که چند وقتی نبودم عذرمی خوام
بریم سر اصل مطلب آقا من دیگه کم اوردم میدونید چرا ؟ آخه موضوع رو با خونه مطرح کردم میدونید یعنی چی؟ یعنی قوز بالا قوز از امروز باید طعنه های مادرمو تحمل کنم به قول شاعر که میگه گر طاووس خواهی... + نوشته شده توسط حامد در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت
19:26 |
سلام امروز خیلی حالم گرفته میدونید چرا اخه داره واسه من وقت تعیین می کنه می گه که من حوصله م دیگه سر رفته اگه با فلانه روز نیای سراغم (خواستگاری)بی خیالت می شم بله داداش حامد اینم از این حالا بخور یا عاشق نشو یا اگه شدی بایدم از این حرفا بشنوی .
اووووه حالا کو تا مامانش بهم متلک بندازه تو که نمیتونی .... باشی پس .... میکنی ...... میشی و .......
منم خب دارم سعی خودمو میکنم اخه کی ترم چهار علوم سیاسی رو رها میکنه میره دانشکده افسری کدوم ادم عاقلی این کارو میکه اگه عقل داشتم پا رو این دل ........میذاشتم و بعدآ عاشق میشدم حامد تو هنوز خیلی کوچیکی ولی چه کنم که خاطرشو می خوام ولی چرا همش من خاطرشو بخوام اونم اگه منو می خواد حداقل نباید اون حرفو بهم میزد من خیلی تنها هستم مگه نه خب بچه ها برای امروز دیگه کافیه لطفآ نظر بدین بای
+ نوشته شده توسط حامد در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت
12:30 |
+ نوشته شده توسط حامد در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت
14:14 |
آمدم دوباره از دورها آمدم با آرزو; اشتیاق اما تو؛ تو.. انگار دیگر باور نداری باور نداری که اشکهای خیس من بوی آن باران را می دهد که شبها قبل از رفتن به خانه روی نگاهمان می چکید ولی دیگر نمی توانم آن لحظه ها را از نو بسازم پس آرزوهایم را در گورستان خاطرات گنگ و بی روح لحظات دفن می کنم
+ نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت
10:42 |
تقديم به كسي كه با آمدنش هزاران ترانه باران را برايم سرود
تقديم به تو كه با آمدنت هزاران نغمه ي عشق را در بلنداي آسمان هاي تنهايي ام سرودي با توام كه تنهايي ام را به خاطرات سپردي و معناي زندگاني را به من آموختي تويي كه نگاهت پر از زمزمه هاي فردا بود پر از اميد پر از گلهاي ياسي كه در باغچه ي كوچك تنهايي ام بدون آب و رنگ رشد كردند + نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت
21:43 |
|
http://s2.danceage.com/playme.php?track_id=6&id=452
|